سید آزادگان
خاطراتی درباره حجت الاسلام و المسلمین حاج سید علی اکبر ابوترابی ملقب به " سید آزادگان "
به مناسبت سالگرد بازگشت آزادگان عزیز به میهن
یکی از افسرهای بعثی حاج آقا را بی رحمانه شکنجه کرد. تمام بدنش زخمی و کبود شد. کمی بعد، فرمانده
اردوگاه رسید. به حاج آقا خیلی احترام گذاشت. همان افسر هم همراهش بود. پرسید: چرا به این حال و روز
افتادی؟ حاج آقا به افسر که رنگ و رویش پریده بود، نگاهی کرد و گفت: چیز مهمی نیست، پام سرخورد،
افتادم زمین. بعد از آن ماجرا، افسر گه گاه می آمد دیدن حاج آقا. شیرینی و سیگار می آورد می داد به حاجی
که بین بچه ها تقسیم کند. (خاطره از محمد رضا شایق)
زندان بغداد که بودیم یکی رفت و حاج آقا رو لو داد. گفته بود کیه و چکاره ست. حاج آقا را خیلی شکنجه
کردند. کمی بعد، همان اسیر را به اردوگاهی که حاج آقا در آن بود آوردند. حاجی آن قدر بهش احترام گذاشت
که خودش رفت از عراقی ها خواست او را به زندان دیگری ببرند. می گفت: دیگه تحمل این همه خوبی آقای
ابوترابی رو ندارم. (خاطره از محمد اسماعیل مبین)
بیشتر از سه چهار ساعت نمی خوابید. یا داشت به کارهای تهرانی ها که نماینده شان بود می رسید، یا به
کارهای بچه های آزاده. یک روز بهش گفتم: حاج آقا، می تونم ازتون خواهشی کنم؟ گفت: بفرمایید. گفتم:
می شه چند روزی با هم بریم بیرون از تهران. پرسید: برای چی. گفتم: شما خیلی خسته ای، نیاز به
استراحت داری. خندید و گفت: استراحت؟ استراحت باشه برای اون دنیا. (خاطره از بیژن کیانی)
یکی از بچه های آزاده بدجور مریض شد. مدتی هم نگذشت که زمین گیر شد، طوری که کارهای شخصی اش
را هم نمی توانست انجام بدهد. چون کسی را نداشت، او را به ساختمان هیئت آزادگان آوردند. حاج آقا با دوتا
از پسرهایش ازش مراقبت می کردند، بهش غذا و دارو می دادند. بدنش را ماساژ می دادند.
کنارش می نشستند و به درددل هایش گوش می دادند. (خاطره از فریبرز خوب نژاد)
عنوان کتاب: حجت اسلام نویسنده: بیژن کیانی
