به نیکی گرا

 

ز روز گذر کردن اندیشه کن

پرسدیدن دادگر پیشه کن

به نیکی گرا و میازار کس

ره رستگاری همین است و بس

فردوسی

دوست داشتن

از عشق سخن باید گفت

همیشه از عشق سخن باید گفت

عشق در لحظه پدید می آید

دوست داشتن در امتداد زمان

این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است

عشق معیارها را در هم می ریزد

دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد

دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد

عشق قانون نمی شناسد

دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است

عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم 

دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ای با شیب نرم

عشق ویران کردن خویشتن است

دوست داشتن شناختنی عظیم...


                      بخشی از کتاب هفت جلدی "آتش بدون دود" نویسنده نادر ابراهیمی


شاعر


با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه که خوب دلش را غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه گویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

در اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن

پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس


حمید رضا برقعی


بیا و مرا اهلی کن!



روباه مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت:

خواهش می کنم ... بیا و مرا اهلی کن!

شازده کوچولو گفت:

دلم می خواهد، ولی خیلی وقت ندارم. باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت:

فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.

همه چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند. ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد

آدمها دیگر دوستی ندارند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!

شازده کوچولو گفت:

چه کار باید بکنم؟

روباه جواب داد:

باید خیلی حوصله کنی. اول کمی دور از من این جور روی علفها می نشینی. من از زیر چشم به تو

نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی. زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست. اما تو هر روز کمی نزدیک تر

می نشینی ...

پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد. و چون ساعت جدایی نزدیک شد، روباه گفت:

آه ! ... من گریه خواهم کرد.

شازده کوچولو گفت:

تقصیر خودت است. من بد تو را نمی خواستم، ولی خودت خواستی اهلیت کنم ...

روباه گفت:

درست است.

شازده کوچولو گفت:

ولی تو گریه خواهی کرد !

روباه گفت:

درست است.

پس حاصلی برای تو ندارد.

چرا دارد رنگ گندم زارها ...

سپس گفت:

برو دوباره گلها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست. بعد برای خداحافظی 

پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم.

شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید. به آنها گفت:

شما هیچ شباهتی به گل من ندارید. شما هنوز هیچ نیستید. کسی شما را اهلی نکرده است و 

شما هم کسی را اهلی نکرده اید. روباه من هم مثل شما بود. روباهی بود شبیه صد هزار روباه 

دیگر. ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.

گلها سخت شرمنده شدند.

شازده کوچولو باز گفت:

شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمی میرد.

البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می بیند. ولی او به تنهایی از همه شما سر است، 

چون من فقط او را آب داده ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام، چون فقط برای او پناهگاه 

با تجیر ساخته ام، چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته ام( جز دو سه کرم برای پروانه

شدن) چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش 

داده ام. چون او گل من است. 

سپس پیش روباه برگشت و گفت:

خداحافظ.

روباه گفت:

 خداحافظ. راز من اینست و بسیار ساده است :

فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها با چشم سر پنهان است.

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند :

اصل چیزها از چشم سر پنهان است.

روباه باز گفت:

همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند :

همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام....

روباه گفت :

آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن

می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسئول گلت هستی ...

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند : 

من مسئول گلم هستم ...

           

           از کتاب شازده کوچولو   اثر آنتوان دوسنت اگزوپری   ترجمه ابوالحسن نجفی

 

داستان چشم عشق

 

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش و گفت :
بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي

منبع : http://dastanak88.blogfa.com/

ارغوان

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

                              حافظ

 

 

آنگاه که . .

آنگاه که

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورت را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟


                                            منبع : http://mehrbaran49.blogfa.com

حكايت فخر توانگر

حكايت فخر توانگر

از ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق (ع) نقل است كه: درویشی به نزد پبامبر(ص) آمد. توانگری نزد آن حضرت بود و جامه خویش از درویش در كشید. پیامبر(ص)فرمود: چه چیز ترا بدین كار واداشت؟ آیا ترسیدی تهیدستی او به تو رسد یا توانگری تو به وی؟

توانگر گفت: ای پیامبر خدا، اكنون كه چنین فرمودی، نیم دارائی من از آن او باشد. پیامبر (ص) از تهیدست پرسید: آیا می پذیری؟

گفت: نه.

پرسید: چرا؟

گفت: ترسم از آن است كه من نیز به همان دچار شوم كه او دچار آن است.

كشكول شیخ بهایی

http://mehrbaran49.blogfa.com


رابطه بلاها با قضای الهی

به دليل فواید ارزنده بلاهاست که صفت رضا به قضای الهی و خشنودی به آنچه خدا پیش می آورد ایجاد می گردد.

سعدی می گوید:

کوتاه دیدگان همه راحت طلب کنند

عارف، بلا، که راحت او در بلای او است

بگذار هرچه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست

هر آدمی که کشته شمشیر عشق شد

گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست

از دست دوست هر چه ستایی شکر بود

سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند

آنکه او را غم جان است به دریا نرود


منبع : http://mehrbaran49.blogfa.com/

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور


یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور


                                                                                                      حافظ

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان


شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان


                                                                                           حافظ

ليلي و مجنون

   یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود
ادامه نوشته